آشنایی از دور دانشجویی به استادش گفت: استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدارا نبینم ان را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به...
بیش از تمام رنگ هایت رنگ کاشی را... بیش از تمام لحظه ها وقتی تو باشی را... روزی زنی درعهد شاه عباس عاشق کرد سرپنجه های روح یک معمارباشی را آن وقت شعر و رنگ و موسیقی به هم آمیخت پوشاند اسلیمی تن عریان ِ کاشی را حالا دوباره اصفهان آبستن است ای عشق! تندیس زیبایی که از من میتراشی را روح مرا سوهان بکش...
دیوانه نمی گوید دوستت دارم دیوانه می رود تمام دوست داشتن را به هر جان کندنی جمع می کند از هر دری می زند زیر بغل می ریزد پای کسی که قرار نیست بفهمد دوستش دارد. نوازشگر خوبی نبودی سفید شده تار مویی را که قسم خوردی با دنیا عوضش نمیکنی
عــــادت نـــدارم درد دلـــــم را به هـمه کــــس بگویـــم پس خاکـــــش میکنم زیــر چهـــــره ی خنــــدانم...! ! ! تا همـــــه فکـــــر کننــــد . . . نه دردی دارم و نه قلبــــــــــــــی
اسم قاشق راگذاشتي..قطار....هواپيما...كشتي... تايك لقمه بيشتر بخورم!!!!!! يادت هست مادر؟! شدي خلبان....ملوان...راننده... ميگفتي بخورتا بزرگ بشي....! ومن عادت كردم كه هرچيزي را بدون اينكه دوست داشته باشم قورت بدهم... حتي بغض هاي نتركيده ام را............!!
اینجا سرزمین واژه های وارونه است: جایی که گنج, "جنگ" می شود درمان, "نامرد" می شود قهقه , "هق هق" می شود اما دزد همان "دزد" است ... درد همان "درد" و گرگ همان گرگ...
میدانی صدای می اید صدای کلنگ است که زمین را می شکافت صدای کلنگ قبرم می آید این تنها صدایست که دوست دارم اینجا قبر تنهای من است چیزی برای خواندن تو نیست فقط حرفهایه یک دل فریب خورده است خوشحال باش فقط چند روز مونده به تولدت نقاشی که از تو کشیده بودم امروز گم کردم دیگه هیچ چیزی در دنیا ندارم
وقتی در کنار دوستانت هستی وقتی به گریه هایم میخندی یادت باشد هنری نکردی من قبل بودن تو هم چشمانی خیس داشتم دستی نبود اشکهایم را کم کند بگوید زندگی تنها ، تنهای نیست
احــــــــــــــساسم را دار خواهم زد.... تقصیر این لعنتی بود... که بی خود و بی جهت ... به تو گـــــــفت دوســـــــــتت دارم.... تقصیر این لعنتی بود.... که من حالا تنهایم....
گاهی نباید بخشید کسی را بارها بخشیده ای و نفهمید... تا این بار در ارزوی بخشش تو باشد... گاهی نباید صبر کرد...باید رها کرد و رفت... تا بدانند اگر ماندی...رفتن هم بلد بودی...