دلکَم میدانَم؛ توام مثل من از بودن هاشان از عادت دادن هاشان از نبود همیشگی شان از تکرار این تابع خسته شده ای به احترام تن زخم دیده ات؛ معادله را عوض می کنَم بگذار بیایند و بروند غصه نخور عادت را خط زده ام..!
خدایا یادم بده یادم باشه یادت باشم ################################### به حیف نون میگن تو که روزه نمی گیری، چرا سحری می خوری؟ می گه نماز که نخونم،... روزه که نگیرم... سحری هم نخورم؟ بابا مگه من کافرم؟
آه خدایا … عجب دورانی بود کودکی … التیام زخمهایش بوسه های گرم و صادقانه بود و اکنون … گذشت زمان التیامی بر زخمها نیست یادمان می دهد چگونه با درد زندگی کنیم
به خودم میگویم : قوی باش … به خودم میگویم : مهم نیست … به خودم شک کردن را می آموزم … آیا واقعا ارزشش را داشت یا دارد ؟! به خودم میگویم : همیشه وقت هست برای فراموش کردن … حداقل به اندازه باقیمانده ی عمرم … ولی ته همه ی این ها این است . . . “مــــــــن غـمـگــیـــنــــــــم”
خیلی سخته فراموشت کنم. این دلو بی سرو سامونش کنم. نمی دونم عشقی که داشتیم هنوزم یادته. گلهایی که دادم بهت عزیزم کنارته؟ یادته به من می گفتی همیشه کنارتم هر جای دنیا که باشی همیشه به یادتم
مهم نیست کی مقصر است باور کن مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه است در پایان زندگی خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب بهم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم پس نازنین بیا آشتی کنیم با مهر
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی،...
قرار نیست که همیشه من خوش باشم … دیروز من خوش بودم از اینکه در کنارت بودم … امروز دیگری خوش است برای با تو بودن … و فردا یکی دیگر… از تلاش دست نکش عزیزم که چشم ملتی به توست … تو می تونی …
کـاش مـیـشـد بـفـهـمـی.. ایـن روزهـا چـقـدر هـوایـیـت شـدم ... کـاش لا اَقـَل مـیـتـونـسـتـی اشـک هـایـی کـه از فـَراقـت،روی گـونـه هـام مـیـلـغـزن پـاک کـنـی.. این روزها دیگر هر صدایی که می آید منتظرم تا تو باشی آتشی در سینه دارم که جز با دیدن رویت آرام نمی شود آه....چه طولانی شد این عطش! چقدر جانگ...
میـنویسم برای تو دیگران میآیند و میخوانند و میگویند : خوب بود... اما آنها هرگز نمیدانند چه قدر سخت است مخاطب نوشته هایت نداند که مخاطب خاص نوشـته های توست
آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه میرفت واین صدای: خش خش برگ ها.............................. همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید: دوستت دارم.....................................
افسوس که کسی نیست........ افسوس که کسی نیست تاگذشته های پرملالم را از من بگیرد وآینده ای پراز شادی را به قلبم هدیه کند افسوس که کسی نیست! تا بار فراق وجدایی را از دوش من بردارد وکوله باری از محبت خویش را جایگزین آن کند افسوس که کسی نیست....... از من بخواهد ناگفته های قلبم را که عمریست حک خورده سینه ...
درست زمانی که از وضعیت زندگیت شکایت میکنی مردمانی هم هستند که برای داشتن زندگی مثل تو و بودن به جای تو حاضرند به هر کاری دست بزنند! در هر حال شکرگزار باشیم ...