چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب امریکا، پسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد. مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صد...
آنقدر دیر آمدی که رنگ چشمانت و طرح کت سورمه ای تو از یادم رفت ! آنقدر دیر آمدی که صد پیمانه نشاط وحشی در پیاله هوشیاری من یک وعده هم مرا دیوانه نکرد ! آنقدر دیر آمدی... دیر آمدی... دیر آمدی... که لیلی شدن از یادم رفت !
من عقابی بودم که نگاه یک مار سخت آزارم داد بال بگشودم و سمتش رفتم از زمینش کندم به هوا آوردم آخر عمرش بود که فریب چشمش، سخت جادویم کرد در نوک یک قله، آشیانش دادم که همین دل رحمی، چه بروزم آورد عشق، جادویم کرد زهر خود بر من ریخت از نوک قله زمین افتادم تازه آمد یادم، من عقابی بودم
دختر کبریت فروش را یادت هست ؟ او کبریت را پشت به پشت روشن میکرد ، من اما سیگارم را … من و او هر دو دنبال خاطره هاییم … او از سردی هوا مرد اما من طولی نمیکشد … نگران نباش ؛ همه وجودم سردی هوای توست !